اولین رمان من

خرید بک لینک

امکانات وب

باز مثل هر روز تویه پیاده رو های سرد با همدم همیشگیم که رویه لبم بود و یک موزیک لایت داشتم قدم میزدم و به گذشته ها فکر میکردم
به روزایی که دست تویه دست هم باهم این مسیرو طی میکردیم به روزایی که واقعا خوشحال بودم و لبخندم هنوز منو ترک نکرده بود
انقدر غرق در فکرو خیال بودم که یهو با بوق یه ماشین به خودم اومدم هوی آقا حواست کجاست ؟
تا به خودم اومدم دیدم وسط جاده ام
سریع خودمو جمع کردم و از خیابون رد شدم و به پیاده رویم ادامه دادم
که یهو لای جمعیت چشمای یک شخص از دور توجهم رو جلب کرد نمیدونم چیشد که یهو ضربان قلبم تند تر از همیشه شد!
واییی باورم نمیشد یعنی واقعا این خودش بود درست میدیدم؟ چقدر عوض شده چقدر تغییر کرده اما هنوز چشماش همون چشمای قدیمی بود لعنتی از دور این نگاه رو شناختم
ولی خب اینا چه ربطی به من داره ؟
من که خیلی وقت پیش فراموشش کردم خیلییی وقت پیش دقیقا از وقتی که ... بیخیالش

به پیاده رویم همینطور ادامه دادم کم کم بهش نزدیک میشدم با هر قدم که برمیداشتم قلبم تند تر و تند تر میزد دوست نداشتم اصلا بهش فکر یا نگاهی کنم اما چه میشه کرد گاهی وقتا کنترل رفتار یک سری اعضا دست خودت نیست انگار تویه اون لحضه کنترل چشمام و حواسم دست خودم نبود
تویه اون لحضه چشمام خودشون انتخاب کردن که جز چشمای اون هیچ چیز دیگه ای رو نبینن
پاهام مسیرشون رو به سمتش عوض کردن و کم تر از چند ثانیه خودم رو روبروش دیدم واییی باورم نمیشد بعد از این همه سال بعد از اون همه اتفاق های تلخ و خوش اونو روبروم میدیدم به خودم قول داده بودم که هیچ وقت نبخشمش هیچ وقت سمتش نرم ...
حواسش پرت ویترین مغازه ها بود و من رو کلا ندیده بود نا خود آگاه اسمش رو صدا زدم صبا
متوجه صدام نشد باز صداش زدم صبا خانم ! اینبار صدام رو شنید سرش رو چرخوند و دنبال صاحب صدا میگشت منم کاملا بهش خیره شده بودم ! منو دید اما در نگاه اول نشناخت

- شما

+ چند قدمی نزدیک تر شدم

عه امیررررر این توییی ؟ چقدر شکسته شدی

- لبخند تلخی زدم دلم میخاست تو اون لحضه بهش بگم که همش بخاطر رفتن تو بود بهش بگم که همش بعد از رفتن تو شروع شد اما خب تو اون لحضه بی اختیار فقط سکوت کردم و با همون لبخند تلخ جوابش رو دادم هیچ احساسی تو حرفاش و تو نگاهش نمیدیدم اصلا هیچ اثری از اون آدم گذشته نمونده بود اما خب چیزی که از دهنم بیرون اومد یک کلمه بود هعییییییی

تو همین حین یک دختر کوچولو ناز مثل دختر کوچولوی خودم که تو رویاهام دارمش همیشه، دوید و به سمت صبا رفت و لباسشو کشید

- مامان مامان بیا برام اون عروسک رو بخر

+ چشم عزیزم چشم برات میخرم

وای یک لحضه دنیا به سرم خراب شد نمیتونستم رو پام بند بشم مامان ؟ صبا ؟

یک لحضه به چشمای صبا خیره شدم چشماش پر از اشک بود جشماش باهام حرف میزد داد میزد

بغض داشت خفم میکرد نمیدونستم باید چیکار کنم خیلی سریع بدون هیچ خداحافظی اونجارو ترک کردم

آسمون هم مثل اینکه دلش مثل من گرفته بود به قدری هوا ابری شده بود که کل زمین تاریک شد باد شدیدی هم وزیدن گرفت

چند قدمی که دور تر شدم یک نخ سیگار در اوردم و روشن کردم تا زندگیمو باهاش دود کنم !

همینطور قدم زدنمو ادامه دادم تا رسیدم به جایه همیشگیمون به جایی که کول باری از خاطرات رو باخودش یدک میکشید !

- صبا بامن ازدواج میکنی ؟

+ نه امیرنمیتونم

این حرفا مثل پتک تو سرم بودن ، اه گذشته لعنتی !!!

نشستم رویه همون نیمکتی که همیشه مینشستیم دلم خیلی پر بود از خودم از این از زندگی ! چرا از ذهن و قلبم عشقش بیرون نمیره !

هنوز کامل نیست ادامه دارد ...


برچسبها: رمان من, رمان بخش دوم...

ما را در سایت بخش دوم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 52 تاريخ: شنبه 13 آبان 1396 ساعت: 19:56

صفحه بندی